X
تبلیغات
دوستی , عشق و محبت

دوستی , عشق و محبت

piar . eshgh or mohab

ارسالی از سارا خانوم

آدم ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ می زنند ....
و گنجشکها جدی جدی می میرند...
آدم ها شوخی شوخی زخم می زنند .
و قلبها جدی جدی میشکنند!!!!!!
آدم ها شوخی شوخی لبخند می زنند ..
ودل ها جدی جدی عاشق می شوند!!!

۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸

تقدیم به مسافر شهر قلبم
من می روم بدون هیچ تردیدی من می روم تا برگور آرزوهایم تنها مرثیه سرایی کنم . من میروم زیرا که رفتنم حداقل رفتن را در بر دارد ونه بودن بدون آنکه باشی. من میروم میروم تا جایی که تو نباشی و هرجا که میروم تو پیش از من آنجایی . من می روم آنقدر تا بجایی که تو نباشی من میروم من میروم تا تنها باشی من می روم و اینبار تنها میروم

۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸

هزاران دل به حسرت خون شد از عشق
یکی در این میان مجنون شد از عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

نمی گویم

نمی گویم،مپرس از من،بگو خود آنچه جا مانده
نمی گویی،نمی پرسم، نمی دانم چرا مانده؟
رسوب واژه ها در دل نمی شوید شب ساحل
مگر پیدا کنم موجی که از دریا جدا مانده
تو را آیینه ای باید برای درک هر واژه
که هر معنا زهر واژه، میان چشم ما مانده
مرا هم پرده ای باید ، برای قصه را گفتن
که من نقال خود باشم، که این افسانه ها مانده
میان من، میان تو، میان ما و آیینه
میان گریه وخنده، سکوتی تا صدا مانده
رسوبی می شود واژه ، اگر لب را تو نگشایی
در این قصه به پندارم صدایی آشنا مانده
نمی گویی، نمی پرسم ؛ نمی پرسی، نمی گویم
تو می دانی که می دانم؛ بگو خود آنچه را مانده
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

...

 
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش، اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت ، نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود. کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود و بالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند.
خدا گفت: " صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست ، فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم ! بخوان. فرشته ها منتظر هستند." و کلاغ هیچ نگفت.
خدا گفت:" سیاه چنان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی ، جهان من چیزی کم دارد ، خودت را از آسمانم دریغ نکن " و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت:" بخوان برای من . بخوان این منم که دوستت دارم ، سیاهی ات را و خواندنت را"
و کلاغ خواند.این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

اگر دنیای ما سنگ

اگر دنیای ما سنگ است

بدان سنگینیه سنگ هم قشنگ است

اگر دنیای ما دنیای درد است

بدان عاشق شدن از بهر رنج است

اگر عاشق شدن پس یک گناه است

دل عاشق شکستن صد گناه است

شکستم بی صدا یک بار دیگر

خطا کردم من یک بار دیگر

دو چشم تو مرا از راه به در کرد

شکستم توبه را یک بار دیگر

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

زچشمت اگرچه که دورم هنوز 
 
 پر از اوج و عشق و غرورم هنوز
 
اگــر غصه بارید از مـاه و سال 
 
 به یاد گذشته صبورم هنوز
 
شـکستند اگر قاب یــاد مــرا
 
 دل شیشه دارم بلورم هنوز
 
ســفر چاره دردهایم نـشد 
 
 پر از فکر راه عبورم هنوز
 
سـتاره شدن کار سختی نبود 
 
گذشتم ولی غرق نورم هنوز
 
پــر از خاطرات قشنگ توام 
 
 پر از یاد و شوق و مرورم هنوز
 
اگر کوک ماهور با ما نســاخت 
 
 پر از نغمه پاک شورم هنوز
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

هواي حوصله ابري ست...

گر درختي از خزان بي برگ شد

یا كرخت از سورت سرمای سخت

 

هست اميدي كه ابر فرودين

برگ ها روياندش از فر بخت.

 

بر درخت زنده بي برگي چه غم؟

واي بر احوال برگ بي درخت!

 

دكتر محمد رضا شفيعي كدكني

 

 

باور كنيد اينجا برگ ها دارند بي درخت مي شوند....

باورم نمي شود؛ صداي تبر مي شنوم. هيچ نمي توانم بگويم جز فاجعه...

من عاشق درختانم، دلم مي خواهد آن ها را در آغوش بگيرم و نوازششان كنم...

 

دو روز است كه شاهد اين فاجعه ام؛ قطع درخت جلوي چشمانم . آن هم در دانشگاه...

هواي حوصله ابري ست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

آن‌قدر غرق روزمرگی هایم شده ام که گاه "خود" را گم می کنم

...

این روزها که نیستی گاهی دلم می گیرد

راستی تو اگر دلت گرفت به که پناه می بری

این دل دیوانه را !

 

 اين روزها

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط رامین   | 

غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتره
آخر خط زندگی این نفسای آخره
وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر می شم
وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر میشم
این آخر راهه دیگه باید که تنها بمیرم
تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم
باید برم باید برم باید که بی تو بپرم
آخ که چه سنگین می زنه این نفسای آخرم
سکوت من نشونه ی رضایتم نیست میدونی
گلایه هامو میتونی از توی چشمام بخونی
بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم
هیچی نگم داد نزنم لبامو روهم بدوزم
در به در غزل فروش منم که گیتار میزنم
با هرنگاه به عکست انگار من خودمو دار می زنم
نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سر نوشت
به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت
نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو
به ساده بودن من و به اون دل سیاه تو
نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سر نوشت
به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت
نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو
به ساده بودن من و به اون دل سیاه تو

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

3 نقطه

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

عشق .. مرگ

تو غم این دل تنگ نمی دونی       غصه این خسته رنگ نمیدونی

نمیدونی چه غمه سختی موندن  موندن به روی خود درها رو بستن مردن

رفتن از یاد همه مثل یه غصه   تو فراموشی به مرگ خوذ نشستن

غم رو قلب خسته من خزه بسته  طاقتم مثل دلم در هم شکسته

دوست دارم جاری بشم مثل تو اما   نمیتونم خستهام خسته خسته

کاش یه جوری من از من میگرفتی  کاش من به دست موجها میسپردی

من تو این خستهگیها دارم میپوسم کاش این خسته را با خودت ی

نمیدونی چه سخته مردن   مردن و به روی خود درها رو بستن

رفتن از یاد همه مثل یه قصه   تو فراموشی به مرگ خود نشستن

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

عشق بزرگ

   و اعتراف قشنگ است اگر چه با تاخير

                پرنده بودم اما پرنده اي دلگير

پرنده بودم اما هواي باغ زمين

از آسمان بلند كشيده بود به زير

                                                                   پرنده بودم اما پرنده اي بي پر

                                                                   پرنده بودم آري ولي عليل و اسير

         چقدر منتظرت بودم اي چراغ مراد

       كه خط گمشده ام را بياوري به مسير

و آمدي و مرا زين خرابه پر دادي

به سمت باز افقهاي روشن تقدير

                                                       ميان اين من حال و تو اي من پيشين

                                                       تفاوتي است اساسي ، قبول كن و بپذير

گذشت آنچه ميان من و تو بود ، گذشت

ترا نديده گرفتم ، مرا نديده بگير

به راز عشق بزرگي وقوف يافته ام

مرا مجاب نمي كرد عشق هاي حقير

پرنده ام اينك يك پرنده آزاد

پرنده ام آري يك پرنده

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط رامین   | 

سکوتي محض...

اينجا من هستم؛ سکوتي محض، سکوتي شکسته و درهم بخاطر هر روز نديدن تو
اينجا من هستم ؛ تهي از زندگي و روزمرد‌گي ، خالي‌تر از هميشه؛ با کلافي درهم و پيچ در پيچ
معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستاده‌ام
اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي
من هستم و سازي مبهم
اينجا من مانده‌آم تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم
من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور
من هستم و يکرنگي شکسته‌ام
اينجا در شهري دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که ميايي
در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ ، که سينه‌ام را هر آن مي‌درد
اينجا من مانده‌ام و سرمايي که استخوانم را داغان کرده است
من هستم و سيمايي شکسته‌تر از هميشه
اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان مشکي تو، حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

سکوت

دخترك مي رقصد ... دخترك مي خندد ... دخترك مي خواند ...
پسر به ديوار نگاه مي كند
دخترك از رويا مي گويد ...دخترك از عشق مي گويد...
پسر به ديوار نگاه مي كند
دخترك از بوسه مي گويد... دخترك از هوس مي گويد ...
پسر به ديوار نگاه مي كند
دخترك عصباني مي شود ... دخترك پسر را صدا مي زند ...
پسر به ديوار نگاه مي كند
دخترك فرياد مي زند ... دخترك گريه مي كند ...
پسر از اتاق خارج مي شود !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

من و شمع

          

من و شمع

يك شب كنار شمعي
تا صبحدم نشستم
او گريه كرد و مي سوخت
من هم ز غم شكستم

در آن شب سيه رو
يادم به چشمت افتاد
آن مستي نگاهت
بر روي چشمم افتاد

آهسته اشكي آمد
پايين ز ديدگانم
گويي به شعله آمد
شمع درون جانم

آن قطره اشكم آخر

بر روي شمع لغزيد
خاموش گشت و آنگه
دودي به ناز رقصيد

از طرح دود آن شمع
در آن سياهي تار
شعري نوشته مي شد
آهسته روي ديوار

دل مي تپد به سينه
با ياد روي دلدار
هر جا كه هستي يارم
باشد ، خدانگهدار...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

باران

باران

باز ای باران ببار
بر تمام لحظه های بی بهار
بر تمام لحظه های خشک خشک
بر تمام لحظه های بی قرار

باز ای باران ببار
بر تمام پیکرم موی سرم
بر تمام شعر های دفترم
بر تمام واژه های انتظار

باز ای باران ببار
بر تمام صفحه های زندگیم
بر طلوع اولین دلدادگیم
بر تمام خاطرات تلخ و تار

باز ای باران ببار
غصه های صبح فردا را بشوی
تشنگی ها خستگی ها را بشوی
باز ای باران ببار
...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

فريدون مشيري

آهي كشيد، غمزده پيري سپيـد موي
افكند صبحگاه، چـو در آيـنه نگاه
در لابلاي موي چو كافور خويش ديد
يك تار مو سياه!

در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد.
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد.
سي سال پيش، نيز، در آئينه ديده بود
يك تار مو سپيد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

؟اينجا ترنم عشق چیست

؟
،ترنم نگاه هايي كه پر است از تمنا،ترنم لحظه هايي لبريز از بهانه ي ماندن،اينجا ترنم تكرار است ،تكرار يك واژه،

فقط در حد یک واژه

ترنم عشق در تكرارواژه  دوستت دارم

آری فقط تکرار و چه تکرار تلخی

چه تکرار تلخی ...کاش تکرار نبود

کاش جاودان بود...کاش واژه نبود ...کاش ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

...

 مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو, من می ترسم.
مرد جوان: نه, اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم, من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری,
آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید.
در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود.
 پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت
 و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
 
دمی می آید و بازدمی میرود.
اما زندگی غیر از این است
 و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد
 که نفس آدمی را می برد
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...

 

  برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...

برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...

برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است....

برای تويی كه قلبت پـاك است...

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

چشمهايت

چشمهايت را در چشمهايم خيره کردی و آهسته گفتی دوستت دارم ...
در آن هنگام که در دلم فرياد می زدم من هم دوستت دارم
بيشتر از آن چه که فکرش را می کنی..
اشکهايم بی اختيار روانه گونه هايم شدند...
سرم را آهسته بر روی شانه هايت گذاشتی...
لبانت را بر لبانم نزديک کردی ...
و بوسه گرمی از لبانم چيدی ، دستهای سردم را در دستهای گرم و لطيفت فشار دادی...
گفتم... می دانی...!
می خواهم تا خود ...
و برای هميشه در کنار هم باشيم.... عطر نفسهايت را نزديک نفسهايم احساس کنم
ستاره ها در آسمان چشمک زنان جشن با شکوهی را آغاز کردند... همه جا تاريک بود ...
قطرات باران يکی يکی و خيلی آهسته صورتمان را نوازش می داد ...
پرنده خوش آوازی بر شاخه درخت نشست...
تــو به آسمان نگاهی کردی و من همان طور که در چشمهايت خيره شده بودم...
نــــگاه کن ...!
نـــگاه کن ...! پرندگان زمستانی چگونه در دل من خود را گرم
می کنند...
و....
ماه نيمه٫ در طراوت روحم٫ نيمه ديگر خود را می جويد ...
ببين... چگونـــه تـــو را دوســـت دارم......
که آفتاب يخ زده در رگ هايم می خزد و در حرارت خونم پناهی می جويد ...
دوستــــت دارم ...
ای كاش جمله زيبای دوستت دارم
بی هيچ غرضی بر زبان ها جاری بود!
ای كاش از گفتن دوستت دارم،
از ترس سوءتفاهم ها و غلط انديشی ها باز نمی ايستاديم،
ای كاش محبت را بی هيچ چشمداشتی
حتی چشم داشت محبت،
به او كه دوستش داريم هديه ميداديم
ای كاش،
ای كاش،

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

زندگی پا بر جاست...

 

دریا می جوشد

آسمان می غرد

این زمین می لرزد

وما در این سرا بی هیچ حرکت .

 

کوهها می پاشند

ابرها می بارند

دشتها می میرند

و نگاهی به طبیعت بد نیست .

 

برگها می ریزند

برفها می بارند

این زمین یخ بسته

و نشستیم درون خانه .

 

کاشکی می دیدیدیم

غم گل را وقتی

شاپرک پر می زد .

 

یا به دریا وقتی

از بر شن می رفت .

 

کاشکی می دیدیم

عقده ی کوه بلند و سرکش

که فرو ریخت به روی سرما .

 

کاشکی می دیدیم

گریه ی ابر بهار

و صدای نفس باد خزان

و نگاه مهربان خورشید .

 

کاشکی می دیدیم

اشکهای شمعی

در نبود معشوق .

 

کاشکی می دیدیم

غم این دنیا را

گریه و زاری را

خنده و شادی را .

 

ما به دنیا حتی

لحظه ای خندیدیم

ما صدای غم را

لحظه ای نشنیدیم .

 

کاش ما می دیدیم

زندگی می گذرد

چه بخندی یا نه

زندگی پا بر جاست . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

سه نقطه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

سایه

 

اسم من سایه

سرپناهم خورشید

اشکهایم باران

چشمهایم پر خون

و دلم سوخته در آتش جان .

      ***

سایه ای موهومم

در میان ظلمت

اشک سرد فریاد

آتش بی شعله

و ستاره ، گل شبهای من است .

      ***

قلب من تاریک

سینه ام پر درد

خنجری در دل

شعله هایی خاموش

همه هستی من خاموشند .

 

        ***

سور و سازی ساکت

چهره هایی مخفی

چشمهایی بسته

وصدایی خسته

و همه باز تماشاگر احساس منند .

        ***

هیچکس با من نیست

درد دل می پوسد

عشق من می میرد

اشک من می ریزد

و کسی راز نگهدار دل سردم نیست .

        ***

یک چراغ خاموش

یک شب طولانی

سایه ای نورانی

چهره ای پنهانی

و بدانید که سایه ، طرح یک فانوس است .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

لحظه ای به من نگاه کن . . .

لحظه ای به من نگاه کن . . .

 

کاش تقدس عشق را در نگاه بی ریایم می خواندی

و کاش سرود عشق را از لبهای بی صدایم می شنیدی .

کاش حسرت زندگی را از قلبم می ربودی

و کاش ترانه هستی را برایم زمزمه می کردی .

چه روزهای بلندی که با یادت به شب رساندم . . .

و چه شبهای طویلی که با رویایت ، به استقبال سحر رفتم .

کاش می دیدی که وقتی نگاهت می کنم، سر به زیر می افکنم تا ...

تا عشق را در چشمانم نیابی .

پرده ای از حجب و حیا بین من و تو ، فاصله ای به اندازه ی مدار کهکشانها را پدید آورده

کاش چیزی یا کسی این پرده را کنار می زد تا ...

تا ما یکدیگر را از پس پرده نبینیم .

نمی دانم چه حسی در وجودت به من داری. . . !

ولی خوب می دانم که هستی ام در پس نگاه توست  .

لحظه ای به من نگاه کن . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

 

من همون تک درخت خشکیده توی  کویر داغ تنهایی ام که همه بردنم ازیاد

گاهی گم  کرده راهی از کنارم میگذشت تکیه بر ساقه خشکیده ام می دادو با خنجری در

دستانش ساقه ام را نوازش میکرد ولی چه زود از من خسته میشدو می رمید

اه گرمای کویر تنهایی ریشه ام را خشکانده

شاید رهگذر دیگری در شب ساقه ام را به آتش زند

ولی اگر سوزاندن ساقه ام خاطر تنهای او را پر کند

پس به او می گویم بسوزانم چرا که زخم خنجر دیرینه بر ساقه دارم

خشکیده ام تنها و بی پناهم

بسوزان و جودم را خاکستر کن .......

بسوزان که بدادم رسیده ای

سوختم سوختم ای قوم رهایم نکنید

سر به صحرا زدم از ننگ سر عاقل خویش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

سلام دوستان خوبم

شايد همتون قصه ليلي ومجنون واز بر باشيد!!!

ولي يه نكته جالب تو اين قصه هست كه ميدونم كمتر به اون توجه كردين!!

واون اينه كه گفتن: وقتي كه مجنون مجنون شد وهنوز اوميدي از طرف

پدرش براي دست برداشتن مجنون از ليلي بود يه روز اونو براي زيارت كعبه 

ميبره وقتي رسيدن پدر مجنون به اون ميگه: پسرم رو به خانه خدا كن و

از اون طلب كن كه تو رو شفا بده بر گردي سره خونه زندگي

مجنون  قبول ميكنه اين كارو بكنه !!

پس رو به كعبه ميكنه و اينو ميگه:

گويند كه خو ز عشق وا كن

ليلي طلبي ز دل رها كن

يارب تو مرا بروي ليلي

هر لحظه بده زياده ميلي

جالب كه اينم گفتن :

كه ليلي يه دختر سياه پوست بوده و زيبا نبوده حالا به نظر شما چرا مجنون مجنون ليلي شد

مگه اون ليلي رو چي ميديد كه ديوانه وار اونو ستايش مي كرد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط رامین   | 

توچشم من  نگاه نکن دوباره گریت میگیره

ساده بگم که عشق من باید تو قلبت بمیره

فاصله بین من وتو ازاینجا تاآسموناست

خیلی عزیزی واسه من،اما زمونه بی وفاست

برای این در به دری تو بهترین گواهمی

دروغ نگو که می دونم تویی که چشم به راهمی

قسم نخور که روزگار به کام ما دوتا نبود

به هرکه عاشقه بگو غم که یکی دوتا نبود

بگو که تا وقتی که زنده ام نگاه تو سهمه منه

هرجای دنیا که باشی دلم واست پرمیزنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط رامین   |